تبليغاتX
'  

 

 

 

منبع کدهای جاوا



  RSS  

 
 
 
   
'  
   

 

 

 

شنبه سی ام اردیبهشت 1391

 
 
OK!(پست دوقلو !)
تصويري قديمي از چارلي چاپلين و گاندي،در كنار هم...:



و ادامه ي مطلب......


ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط گلاره امیری در ساعت 9:8
 

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391

 
 
بچه که بودیم...
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم....

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند.....

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!!!

دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند!!

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...ولی نمی فهمه!!






نوشته شده توسط مریم عظیمی در ساعت 22:23
 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391

 
 
گویش
گویش دختران در سال ۸۱ :

عزیزم ٬ عشقم ٬ چرا ناراحتی قربونت برم ؟

گویش دختران در سال ۸۶ :

عزیزم ٬ عشقم ٬ چلا ناراحنی ٬ قلبونت برم ؟

گویش دختران در سال ۹۱ :

عجیجم ٬ عجقم ٬ چلا نالاحتی قلبونت بلم ؟

گویش دختران در سال ۹۶ :

 دیلپلم ٬ عولوبولم ٬ بیلی بولو ناتالو هلو ؟

گویش دختران در سال ۱۴۰۰ :

£±β∑ ©®βµ¥Ωπ






نوشته شده توسط امیـررضا بهرامــی در ساعت 14:34
 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391

 
 
براي فرشته هاي زميني.....

هیولای درد به جان نحیف فرشته افتاد!
- فرشته ای که مرا زیر پیراهنش پنهان کرده بود -
پیشانی اش عرق کرد ...
چشمانش به گود وحشت نشست...
نفس در سینه اش حبس شد ...
بی جان و بریده بریده گفت: "تو برو! مواظب خودت باش! "
و من ، برای جدا شدن از او - بی رحمانه - دست و پا زدم!
درد او ، آغاز بودن من بود و ... گریه های من ، آغاز دور شدن از او !
و چه زود فهمیدم جدا شدن از آن فرشته ، گریه دارترین اتفاق دنیاست!

*  *  *

من ... به دنیا آمدم! و حالا پس از سالها ، خوب فهمیده ام که جهنم زمین، آش دهن سوزی نبود که به خاطرش بهشت وجود مادر را آزردم!
اما هنوز هم ... فرشته ی مهربان من ، با چهره ای صبور، برایم تنها تداعی گر خدا و بهشت و قداست است!
  

  *   *   *
مادر! همه ی روزها با وجود تو مبارک است! روزت مبارک!

به مناسبت روز مادر،يه مسابقه هم داريم...زيباترين احساساتتون رو درباره ي مادرتون،

در زيباترين جمله،براي ما بنويسين....

به برترين جمله جايزه داده ميشه....

فقط لطفا" از تراوشات ذهني خودتون استفاده كنين...اس ام اس تحويل ما ندين...!!! 



ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط گلاره امیری در ساعت 9:46
 

چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391

 
 
تنهایی....

تنهایی درختی است در حیاط خانه

 
تنهایی کبوتری است بی بال و بی لانه


تنهایی زندگی است در این زمانه


تنهایی لحظه سبزی است عاشقانه






نوشته شده توسط مریم عظیمی در ساعت 22:31
 

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391

 
 
قصه کوچک

 

موش گفت:
- افسوس! دنيا روز به روز تنگ‌تر مي‌شود. سابق جهان چنان دنگال[سخت فراخ و بزرگ]

 بود كه ترسم  گرفت. دويدم  و  دويدم  تا  دست  آخر هنگامي  كه  ديدم  از هر نقطه‌ي افق

 ديوارهايي  سر  به آسمان  مي‌كشد، آسوده  خاطر  شدم. اما  اين  ديوارهاي  بلند با چنان

 سرعتي به هم  نزديك  مي‌شود كه من از  هم‌اكنون  خودم  را در  آخرِ خط مي‌بينم و تله‌يي

 كه بايد در آن افتم، پيشِ چشمم است.

 چاره‌ات در اين است كه جهت‌ات را عوض كني.
گربه در حالي كه او را مي‌دريد چنين گفت.

                                                                                      <فرانتس کافکا>



ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط سهیـل بخشی در ساعت 10:16
 

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

 
 
امان از دردهای بی درمان...

 

اگر دردم یکی بودی... چه بودی!!!






نوشته شده توسط محمد کمیلی در ساعت 21:3
 

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391

 
 
داستان آموزنده ” شیوانا و فروشنده دوره گرد “

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود .



ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط آذر ویسی در ساعت 21:51
 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391

 
 
من بیگناهم...
من بی گناهی کنج این زندان نشسته ****** من مرغکی خوشخوان ولی با بال بسته

از  جمع  این  مردم  فراری  ٬  بی تحمل******  پیوندم  از  این  عالم  و  آدم   گسسته

در شاهراه  عشق  می تازم شب و روز****** سردار عشقم٬ عاشقی قامت شکسته

مجنون شدم ٬ دیوانه ٬ رودی  پر تلاطم ****** عاشق شدم ٬ تنها و بی آزار و خسته...






نوشته شده توسط امیـررضا بهرامــی در ساعت 9:51
 

دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391

 
 
تسلیت...


اگرچه تلخ اما كوچي زيبا داشت. در غمش به سوگ مي‌نشينيم، يادش را گرامي مي‌داريم، روحش شاد.






نوشته شده توسط آرش زرینـی در ساعت 18:39
 

یکشنبه سوم اردیبهشت 1391

 
 
عجیب ترین جاذبه های توریستی دنیا
گردش، تفریح، مسافرت و دیدن جاذبه‌های طبیعی، از جمله لذت‌بخش‌ترین برنامه‌های زندگی است و آن را نمی‌توان با هیچ شادی دیگری مقایسه کرد، ضمن اینکه در این بین هستند کسانی که به رفتن به هر جایی راضی نمی‌شوند و تفریحشان لزوماً باید با تجربه‌ای تازه و متفاوت و البته هیجان‌انگیز و خطرناک همراه باشد. این گزارش، ویژه کسانی است که از خطر کردن لذت می‌برند!

برید ادامه مطلب رو بخونید و بگید دوست داشتید کدومشون رو تجربه کنید............



ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط میلاد صمدی در ساعت 9:21
 

شنبه دوم اردیبهشت 1391

 
 
یه تست ذهنی جالب....



نوشته شده توسط گلاره امیری در ساعت 9:29
 

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391

 
 
عقل یا عشق ؟
احتمالا بارها و بارها بهش فکر کردین٬ از دیگران شنیدین ٬ شایدم تجربه کرده باشین.

عشق و منطق دو چیزی هستن که اغلب مردم معتقدن نمیتونن باهم باشن.

یا عشق یا منطق.

اما بین این دوتا چیه ؟ جنگ ؟ رفاقت ؟ یه دشمنی قدیمی ؟



ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط امیـررضا بهرامــی در ساعت 9:40
 

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391

 
 
من اومدم.......!
سلام به همه ی دوستان عزیزم در کافه دانشجو....میخوام یه خبر خوب بهتون بدم....اگه گفتین چیه؟؟؟

نمیدونین؟؟؟یه کم فکر کنین....آها....نه بابا! اون نیست که!....چی؟؟؟ هی وای من! بابا نمیخواد حدس

بزنین! خودم میگم! "من به جمع شما کافه دانشجویی ها پیوستم!!!"میدونم خیلی سخت بود! حق

داشتین نتونین حدس بزنین!

ولی از شوخی گذشته،این همه وبلاگ نویسی کردم،اصلا" استرس نداشتم،ولی برای کافه دانشجو،دست و دلم می لرزه! از بس که شما حرفه ای و خوش ذوقین،آدم باید دست به عصا راه بره که یه وقت سوتی نده،پاش پیچ بخوره! الان دارم اینا رو بداهه می نویسم و باید زود تمومش کنم که برم سر کلاسم.استادمون هم رئیس دانشکده اس،با کسی شوخی نداره!

به هر حال،من کلی سهراب سپهری،شاملو،حافظ و سعدی خوندم،و دنبال یک حرف قشنگ،تا صبح بیدار موندم،تا این پست رو جمع و جور کردم! دیگه به بزرگی خودتون ببخشید!

در ادامه ی مطلب،شعری از حافظ عزیز رو گذاشتم،تقدیم به شما...به امید اینکه خوشتون بیاد....

لطفا" آرایه های ادبی اش رو دربیارین،توی کامنت ها بنویسین،ببینم ادبیات کنکور چند زدین؟!؟!؟!؟!؟!

و اما ادامه ی مطلب......



ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط گلاره امیری در ساعت 8:30
 

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391

 
 
حلزوون.....

When someone tells you that you can’t do

something…                   




ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط مریم عظیمی در ساعت 14:51
 
 

 
 


ایمیل مدیر : persianboy1991@yahoo.com

 


 

 

 

صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | تم دیزاینر

.:: Design Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.